عمريست
دريا...دريا...باران
به خورْد تو داده اندو
تو
هنوز جنگل نشده ای ...!
وقتی سرنوشت تو: کوير است
حتی آسمان هم
در برنامه ی آتی
اعتباری برای رویش تو تخصيص
نمی دهد...
۳/۹/۸۸ساعت ۱۲ ظهر سه شنبه
به ياد يک دوست که مظلومانه رفت
دردها بر دوشم...
يک وجب بيشتر نیست
ولی من نقطه به نقطه می روم
کمی بالاتر
گمان من، رخوت است
ولی زمين را می نگرم...
مورچه دارند به من حسودی می کنند!!!...
۵/۳/۸۸
هم بغض این ستاره ها
تو آسمون تو بودی
تو ساعت و دقیقه ُ
تو لحظه مون تو بودی
افسوس گرفت صدای شب
گلوی خسته مونو
توی سینه ی شقایقا...
لبای بسته مونو
واسه نگاه پنجره
ستاره رو خبر کن
شفیره ی امید من
پروانه رو سفر کن
سکوت کودکانه مون
شروع تازه ی دل
نگاهِ سردِ آخرین...
حرف جنازه ی دل
یه گرمی دوبارگی
یه خون برای این رگ
انگشت یک غزل نویس
یه جون برای این رگ
واسه نگاه پنجره
ستاره رو خبر کن
شفیره ی امید من
پروانه رو سفر کن
...
۳۱تیر ۸۸
نه یک مرد پُردل ،نه یک تک سوارم
دراین بی عبوری ،فقط یک غبارم
که بوی رسیدن ،رسیده به روحم
ولبریز عشقم ،سراسر بهارم
۱۴/۱۲/۸۷
نوروز بر شما مبارک
بهاری باشید وهمیشه سبز
آن ستاره ای که بغض باران داشت و
در سرمای آنسوی پنجره ات سوخت...
من بودم
...
شبها که اين پنجره ،آيينه می شود
تو ديگر
جز، خود، نخواهی ديد...
دم صبح
من تمام شده ام و
خورشید با خاکستر من
بازی می کند...
...
سالهاست
در نبود تو
پا از گلیم آسمان
فراتر کشیده ام
حالا هرچه دنبال این
ستاره ی آتشین پرواز کنی
به گرد ردّپایش نمی رسی
...
۲۳/۵/۸۷غروب چهارشنبه
...ومن اينجا تنها
برف و باران بر من
ترس طوفان درمن
سايبان قدم هرچه پرستو:بی تاب
آشنای نگه هرچه ستاره،مهتاب
زخم تلخ از هر باد
روی دست وسرمن
هرکبوتر،عاشق،
آشنا با پرمن
گامهايم ؟
سبد عاشقی بذر و زمین
دستهایم ؟
دستهایم تنها
جادّه ی سرد عبور از جالیز
ترس یک دشمن زرد
روی نقاشی دلها: پاییز
وتو اینجا؟
...
آزاد
از سراسیمگی هرچه ((مترسک ))
در باد
وتو اینجا آزاد
از سراسیمگی هرچه ((مترسک))
در باد
۲۹/۱۰/۸۷یکشنبه
۱۰صبح
به بودن تو ،هرگناه تورا ،اشتباه تورا ،دل نديد وگذشت
تورفتي و دل ،در نبودن تو، دوربودن تو، خط كشيد و گذشت
هبوط دلت ،تا... سقوط دلت ،را دگر دل من، تكيه گه نشود
برو كه دگر ،چشم خيس دلم، با غرور تو باز، هم نگه نشود
زشوق تو ...
غرق بستر شب
ستاره ،اي! ...
"حرف آخر " شب
زباورت آن سپيده منم
كز ستاره پر و بي نشانه بميرد
زدوريت آن ترانه منم
كزدهان فتد و كس بهانه نگيرد
زخاك دلم، آه پاك دلم، خيزد وبه سحرگه، تورا فكند
تورا كه كنون ،غرق بود مني، از زلال دل من، جدا فكند
بازنگري 12/6/87
من و پاييز شانه به شانه ...
به پاييز گفتم
آرام ،گام بردار...
در زير برگها
بهاري، دارد، مي تپد
...
من و پاييز جلوتر رفتيم
نفس در سينه ي هردومان حبس بود
برگها را كنار زديم
تورا ديديم
هنوز بالهايت جان داشت
نفست بوي پرواز مي داد
و سكوت نبض تو در گوش برگها جاري بود
هنوز جاي پاي قلبت سبز بود
و
هنوز دستهايت
بوي دل مرا مي داد
اي كودكي بزرگوار من !!!
...
امروز كوچكتر از آنم
كه به قداست تو
بينديشم
يادت گرامي باد...
اي كودكي بزرگوار من !!!
اي كودكي بزرگوار من!!!
۳/۳/۸۷
پاییز پر تپش
بر نسل سبز برگ
یک مرگ تازه بود
اما برای من
بر خاطرات من
سر برگ تازه بود
این واژه ی غریب
این واژه ی عزیز
تنها درون شعر
تخریب گلشن است
اما برای من
هربرگ دفترش
یک شمع روشن است...
پاییز پرتپش
آمد ز ره غلیظ
با حس یک هنر
تنها برای تو
تخریب برگ سبز
اما برای من
تذهیب برگ سبز