تبليغاتX
اين قفس از آسمان آبي تر است

عمريست

دريا...دريا...باران

 به خورْد تو داده اندو

 تو
هنوز جنگل نشده ای ...!

وقتی سرنوشت تو: کوير است

حتی آسمان هم

در برنامه ی آتی

اعتباری برای رویش تو تخصيص

نمی دهد...

۳/۹/۸۸ساعت ۱۲ ظهر سه شنبه


به ياد يک دوست که مظلومانه رفت

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 14:44 توسط فرشته مه نگار |

دردها بر دوشم...
يک وجب بيشتر نیست
ولی من نقطه به نقطه می روم
کمی بالاتر
گمان من، رخوت است
ولی زمين را می نگرم...
مورچه دارند به من حسودی می کنند!!!...
۵/۳/۸۸

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:48 توسط فرشته مه نگار |

هم بغض این ستاره ها

تو آسمون تو بودی

تو ساعت و دقیقه  ُ

تو لحظه مون  تو بودی

افسوس گرفت صدای شب

گلوی خسته مونو

توی سینه ی شقایقا...

لبای بسته مونو

واسه نگاه پنجره

ستاره رو خبر کن

شفیره ی امید من

پروانه رو سفر کن

سکوت کودکانه  مون

شروع تازه ی دل

نگاهِ سردِ آخرین...

حرف جنازه ی دل

یه گرمی دوبارگی

یه خون برای این رگ

انگشت یک غزل نویس

یه جون برای این رگ

واسه نگاه پنجره

ستاره رو خبر کن

شفیره ی امید من

پروانه رو سفر کن

...

۳۱تیر ۸۸

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:10 توسط فرشته مه نگار |

نه یک مرد پُردل ،نه یک تک سوارم

دراین بی عبوری ،فقط یک غبارم

که بوی رسیدن ،رسیده به روحم

ولبریز عشقم ،سراسر بهارم

۱۴/۱۲/۸۷

نوروز بر شما مبارک

بهاری باشید وهمیشه سبز

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:59 توسط فرشته مه نگار |

آن ستاره ای که  بغض باران داشت و
در سرمای آنسوی پنجره ات سوخت...
من بودم
...
شبها که اين پنجره ،آيينه می شود
تو ديگر
جز، خود، نخواهی ديد...
دم صبح
من تمام شده ام و
خورشید با خاکستر من
بازی می کند...
...
سالهاست
در نبود تو
پا از گلیم آسمان
فراتر کشیده ام
حالا هرچه دنبال این
ستاره ی آتشین پرواز کنی
به گرد ردّپایش نمی رسی
...
۲۳/۵/۸۷غروب چهارشنبه

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:3 توسط فرشته مه نگار |

...ومن اينجا تنها
برف و باران بر من
ترس طوفان درمن
سايبان قدم هرچه پرستو:بی تاب
آشنای نگه هرچه ستاره،مهتاب
زخم تلخ از هر باد
روی دست وسرمن
هرکبوتر،عاشق،
آشنا با پرمن
گامهايم ؟
سبد عاشقی بذر و زمین
دستهایم ؟
دستهایم تنها
جادّه ی سرد عبور از جالیز
ترس یک دشمن زرد
روی نقاشی دلها: پاییز
وتو  اینجا؟
...
آزاد
از سراسیمگی هرچه ((مترسک ))
در باد
وتو اینجا آزاد
از سراسیمگی هرچه ((مترسک))
در باد
۲۹/۱۰/۸۷یکشنبه
۱۰صبح

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:3 توسط فرشته مه نگار |

به بودن تو ،هرگناه تورا ،اشتباه تورا ،دل نديد وگذشت

تورفتي و دل ،در نبودن تو، دوربودن تو، خط كشيد و گذشت

هبوط دلت ،تا... سقوط دلت ،را دگر دل من، تكيه گه نشود

برو كه دگر ،چشم خيس دلم، با غرور تو باز، هم نگه نشود

زشوق تو ...

غرق بستر شب

ستاره ،اي! ...

"حرف آخر " شب

زباورت آن سپيده منم

كز ستاره پر و بي نشانه بميرد

زدوريت آن ترانه منم

كزدهان فتد و كس بهانه نگيرد

زخاك دلم، آه پاك دلم، خيزد وبه سحرگه، تورا فكند

تورا كه كنون ،غرق بود مني، از زلال  دل من، جدا فكند

بازنگري 12/6/87

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:2 توسط فرشته مه نگار |

من و پاييز شانه به شانه ...
به پاييز گفتم
آرام ،گام بردار...
در زير برگها
بهاري، دارد، مي تپد
...
من و پاييز جلوتر رفتيم
نفس در سينه ي هردومان حبس بود
برگها را كنار زديم
تورا ديديم
هنوز بالهايت جان داشت
نفست بوي پرواز مي داد
و سكوت نبض تو در گوش برگها جاري بود
هنوز جاي پاي قلبت سبز بود
و
هنوز دستهايت
بوي دل مرا مي داد
اي كودكي بزرگوار من !!!
...
امروز كوچكتر از آنم
كه به قداست تو
بينديشم
يادت گرامي باد...
اي كودكي بزرگوار من !!!
اي كودكي بزرگوار من!!!
۳/۳/۸۷

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:24 توسط فرشته مه نگار |

پاییز پر تپش

بر نسل سبز برگ

یک مرگ تازه بود

اما برای من

بر خاطرات من

سر برگ تازه بود

این واژه ی غریب

این واژه ی عزیز

تنها درون شعر

تخریب گلشن است

اما برای من

هربرگ دفترش

یک شمع روشن است...

پاییز پرتپش

آمد ز ره غلیظ

با حس یک هنر

تنها برای تو

تخریب برگ سبز

اما برای من

تذهیب برگ سبز

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 18:47 توسط فرشته مه نگار |

تمام اشکهايی را که برای تو نوشتم
مچاله کردم و
به بایگانی نگاهم سپردم
چشم هایم را می بندم
نفسی عمیق
به عمق نگاههای تو
...در آغوش خاطره ها!!!
در چاله های روحم ...
فرو می روم
در خلاءسياهی
لبريز از بی وزنی
...
تو بودی و
من تورا نديدم
برای تو می سرودم
به ديگری تقديم می کردم
توبرديوار روحم تکيه زدی
و من تورا نمی ديدم
حالا همه ی شعرهايم را پس می گيرم
همه تقدیم به تو
اما بازگرد
هنوز هم به اعتماد ردپايت
زمين می خورم
برمی خيزم
اما دوباره ،درچاله های روحم
فرو می روم
سايه های ناشناس می دانند
بعد از رفتنت
لبهای من
هيچ بوسه ی آتشينی را سلام نداد
وقلب من
هيچ
آغوش گشوده ای را پاسخ نشد
بيا ...ازنو، بياغاز
هنوزهم به موازات نبض تو
روی ريل های روحم راه می روم
آرام و با احتياط
مبادا قلبم از لبه ی عشق تو
فرو بيفتد...
هنوز هم ...
۶ عصر پنج شنبه ۹/۳/۸۷
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:57 توسط فرشته مه نگار |